اشعاری از بدر شاکر السیاب شاعر عراقی

چشمانت دو نخلستان است در سپيده مان
يا دو مهتابی که ماه از آن بر می دمد
وقتی چشمانت برق می زند، از تاک برگ می رويد
و نورها می رقصند... مثل نقش ماه در آب
وقتی از تکان پارو به لرزه می افتد
گويی نبض ستارگان است که در ژرفای آن می تپد.
و در مهی از اندوه شفاف فرو می روند
همچو دريايی که شب روی آن دست می کشد
گرمای زمستان و لرزش پائيز را با خود دارد
و مرگ، و تولد، و تاريکی، و روشنايی؛
پس رعشه ی گريه اعماق جانم را می لرزاند
و شوری غريب آسمان را در بر می گيرد
مثل بچه ای که از ماه به وحشت افتد.
رنگين کمان ابرها را می نوشد
و قطره قطره ذوب می شود در باران....
مثل قهقهه پسربچه ها لای چوب بست تاکها
و همهمه سکوت گنجشک ها بر درختان.
سرود باران
باران...
باران...
باران...

نزار قبانی

امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم

و مشتاق حرف حرف نام تو باشم

مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست

مدت هاست نامت

بر روی نامه هام نیست

از گرمی ان گرم نمی شوم

اما امروز در هجوم اسفند

پنجره‌ها در محاصره

می خواهم تو را به نام بخوانم

اتش کوچکی روشن کنم

چیزی بپوشم

وتو را ای ردای بافته از گل پرتقال

وشکوفه‌های شب بو احضار کنم

نمیتوانم نامت را در دهانم

وتو را در درونم پنهان کنم

گل با بوی خود چه میکند؟

گندم زار با خوشه؟

با تو سر به کجا گذارم؟

کجا پنهانت کنم؟

وقتی مردم تو را

در حرکت دستهام

موسیقی صدام

توازن گام هایم می بینند

تو که قطره بارانی بر پیرهنم

دکمه طلایی بر استینم

کتاب کوچکی در دستانم

و زخم کهنه ای بر گوشه لبم

با این همه فکر میکنی پنهانی و به چشم نمی ایی؟

مردم از عطر لباسم می فهمند

معشوق من تویی

از عطر تنم می فهمند

با من بوده ای

از بازوی به خواب رفته ام می فهمند که زیر سر تو بوده

دیگر نمی توانم پنهانت کنم

از درخشش نوشته هام می فهمند به تو می نویسم

از شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را

از انبوه گل بر لبم بوسهٔ تو را

چه طور می خواهی قصهٔ عا شقانه مان را

از حافظهٔ گنجشکان پاک کنی؟

و قانع شان کنی که خا طرات شان را منتشر نکنند؟

شعر عربی

طيفك في بالـي .. كلمات د. أديب بازهير

أنا أحبـك و أموت فيـك         و طيفك ساكـن في بالـي

وعيونـك  أنـا أعشقهـا         وأسهرهـا والسهر يحلالـي

 

في الزحمـه أفكـر  فيـك         و اشلون لو جلست لحالـي

أنا شمعه ولجـلك أحرقهـا         لجل تنـورلك عتم الليالـي

 

تعال الحيـن  بالله عليـك          وشوف بحبك ايش جرالـي

عيوني تبكـي من شوقهـا          وقلبي يشكـي من حالـي

 

كل همـي كيف أرضيـك         وهذا كل حلمي و آمالـي

أدور الفرحـه  و أسرقهـا         وأعطيك من فرحي ياغالـي

 

اذا  ما جيت أنـا  أجيـك          ولوغبت طيفك هنا قبالـي

هـذي دقنـي و احلقهـا          لو لقيت مجنون فيك بدالـي