شعری از نازک الملائکه
شب از من میپرسد کیستم
من همان راز ژرفای سیاهیهای اویم
من همان سکوت طغیانگر اویم
اعماق درونم را به عدم نقاب بستم
و دلم را با گمان گره بستم
و حال من شتری گمگشته در این بیابان
خیره گشتهام و میپرسند از من اعصار
من کیستم؟
باد میپرسد من کیستم
من آن روح سرگردان اویم در فراموشی زمان
من همچو اویم فاقد مکان
هماره میرویم و پایانی نیست
میگذریم و ماندنی نیست
چون به آن بلندی رسیم
پندار که پایان رنجهاست
آن فضا!
روزگار نیز میپرسد کیستم
من بسانش سخت در پیچش اعصار
و در بازگشت رستاخیز زمانها
آن گذشته دور را من میآفرینم
از درون فتنههای دلنشین آرزوها
و دوباره من آن را در گور میکنم
تا که دیروزی نو برایم بسازم
دیروزی که فردای سخت آن در پیش است
خود نیز میپرسم کیستم
من همانندش غرق در حیرت و خیره در تاریکی
نیست چیزی که از آن آرامش ارمغان گیرم
و چنان هماره در پرسش و پاسخم
پاسخی در زیر پوشش سراب
پندار که میشود نزدیک
اما چون رسد هیچ است
پنهان و ناپیدا و نیست است
ای خدای من