آغوش‌گشوده ‌ام
برخوشه هاي اين عصرملتهب
و سرم برجي از آتش كه باآسمان پيوند مي‌ خورد.
...
آنچه نام زادگاه و نام خوب سرزمين
آنچه نام خاك داشت، هيچ ديگر نيست.
هيچ،غير از تلي از طول زمان
روي دوش تلي‌از اوهام تاريخ زمين.
بي سرانجام و شناور
موج اعصار و قرون
روي دامان كف آلود زمان هاي دراز.
و مگر بهلول بگشايد گره!
آي رويايي طوفان خشم!
پس كليد قله هايت كو؟
...
لطف ‌كن، دامان من را هم بگير
غرقه‌ كن اين ذره را در خويشتن
واكن آغوش كف ‌آلودت
برخروش و پيش‌آي
آخرين باريكه هاي ساحل ام را غرقه ‌كن
جزيي از دريا، تكه اي از حجم طوفان‌ كن مرا.
من كه جادو زده ام
مسخ وافسون شده در
عمق اين ژرفاي نخوت بار و سوزان  ركود.
و طلسمم‌كرد، واله و مسحور و سردرگم
ترس از اين بي كران گرداب آتش
اين كه مي سوزد و مي سوزاند
شعله ‌مي گيرد تماميّ مرا، و تمام خانه را.
و مرا مفتون و حيران مي كند
اين هزاران راه نافرجام و گنگ.
كز دل پيچ و خمش صد راه سر برمي كشد،
مبهم و آسيمه سر
دور و ناپيدا كران.
...
روح مجروحم دگر از ياد برد
پارههاي سبز دلدادگي اش،
خاطرات خلسه ‌زاي،عشق شيرين نگار
و دگر از ياد برد،
يادگاران كهنسال اعصار و قرون
گنجهايي مخفي، در لفاف لايه هاي يك تمدن
باشكوه و ديرسال
در نگارستان صدها خاطره.
و دگر چيزي نمانده، كه به خاطر نتوان‌آورد
شعر مينائي و شفافي كه باران گفته بود
و نه آن خط چليپايي و سبز
كه اهوراي بهار، مي نوشت از خون شريان درخت.
و دگر كم‌مانده، توي نقاشي‌اش اين روح كبود
هيچ طرحي نكشد جز رويا
خواب يك غنچه ي معصوم سپيد
هديه ي موج كه بر دامن يك
كشتي دور و مسافر آويخت.
ودگر كم‌مانده، نشنود هيچ مگر ردّي از پژواك گنگ معدني.
آن غريو شوق بوده يا كه هوزن
بانگ فريادي كه زد، سينه ي سنگين شهر.
و اهالي ديدند، ماه تابان يگانه به دو نيم
ماه در كيسه ي غول افتادست
ديو زشتي كه از اين آتش ظلم، ناگهان سر برداشت
(مثل آن ديو سياه قصهي مادربزرگ،
كه مي آمد شب و مَه پاره ده را مي برد.)
و دگر كم مانده، روح صدپارهي من
هيچ در ياد نيارد روزي
شاعري بود در آغوش خدا
مثل معصوميت خواب دو طفل
چهره بر چهرهي سنگ
و گرسنه، مادر از كف رفته.

روح مجروحم دگر از ياد برد
پارههاي سبز دلدادگياش،
خاطرات خلسه‌زاي، عشق شيرين نگار
روح بيچاره ي من، آنچه را داشته بود از ياد برد.
و مرا سايه ي اين گمراهي
و مرا تابلوي تيره ي فرداهامان
و مرا بوي اين حادثه مي ترساند.
و همين است كه مالامالِ از
شك و ترديد و هراسم مي كند.
چه گران است و چه دشوار
بار طاقت سوز اين انديشه.
بسته ام در تنگناي سنگي زنجيرها
دام و زنجير فرار از خويشتن
مي گريزم از شرار سهمناك آتشي
تا پناه هولناك آتشي جان كاهتر.
غوطه ور در عرقي سرد و حزين
كه ره آورد تن زار من‌است.
دوش قسمت كرده ام، با حصار تنگ اين ويرانه
لختي از اين عرق شرم شبانگاهي خويش.
...
بارها گفته ام اي شعر صبور
اي نداي متبلور در من:
راستي اين دشنه ي برنده چيست؟
روي گردن سردي‌اش را مي چشد؟
آيه، آيه ترس املاءميكند
مي شوم لبريزِ آيات سكوت.
من براي چه كسي شرح دهم
قصه ي ساده ي خاكستر خويش؟
من نمي دانم كه از خود بر كَنَم
اين تپش هاي جنونآميز را
پيش رو آشوب نبضي ملتهب،
بنگرم خاموشيِ تدريجي
ساز اين شريان زخمي اميد.
من نمي خواهم كز اين حزن نهان
بوق و كرنا بر كشم تا آسمان
رنج بي‌پايان من خاموش به.
فاش بايد گفت، اين عمر تباه
عمر بي سامان من
مثل قصر ساكت و متروكه ارواحي عجيب
مثل چرخ آسيابي بي هدف
از خيالات و هوس هايي دروغ.

آغوش‌گشوده‌ام
برخوشه‌هاي اين عصرملتهب
و سرم برجي از آتش كه باآسمان پيوندمي‌خورد.
نخل سبز عشق در آغوش داشت
خاك قصابين مظلوم و غريب!
سر در آغوش درخت مرگ تلخ
رسته در دامان باغ ارغوان
باغ غارت شده ي بيروتِ من.
جنگل سرسبز و باران خورده اش
مي شود هم درد با بيغوله ها.
دست ياري مي دهد با جنگلِ
مرگبار و خسته ي تبعيدگاه ....
مي نشيند دختر بيروت در دامان مرگ ....
قبرهايي هولناك و بي ‌صدا
جاي باغستان هاي آرامش گرفت
تكه پاره هاي اجسادي كبود
مثل سبزيّ مزارع گِرد شهر
....
واي، اين ويرانه بيروت شماست
در سراشيب سقوط، از قلّه اي
در سقوط از اوج رويايي سپيد.
مرگ دور و ديريابي اينچنين،
از چه نزديك آمد و همسايه شد؟
يا كدامين فتنه اقيانوس خون
در ميان نقشهي من رسم كرد؟
فصل سوزان و عطشناك زمين
دير ماند و خشك شد لبهاي خاك،
قطره قطره خشك شد آب حيات ....
و زمستان مثل تصويري كه مرگ بر خطوط مهر
بر خطوط چهرهاي بيمار نقاشي كند
مثل داغ اهتزاري دردناك
يا هجوم سيل خون، رفته از يك شاهرگ.
اين زمان را درد خارج كرده است
از ميان شيشه ي سربسته ي يك جبر كور!
و مهارش دگر از دست
قضا و قدر كوچ شما بيرون است
اين زمان مبهم سردرگمي
پاي وقت پيشرو را بسته ست.
پاي يك آينده ي سرشار و گرم
و هوا را ذره ذره مي مكد
تمام غنچه ها در يك خلأ
مرگ را در ريه ها لمس كنند.
و شما مردم، چگونه از كجا؟
مي توانيد كه بشناسيد باز
قاتل اين غنچه هاي سرخ را
...
خسته ورنجور وفرسوده
وبه یغما رفته این نیم‌ ِرمق‌ ها
زیر آزار مجازاتی سترگ.
چشم می ‌گردانم کران تا بی‌ کران
برفراز هیچ رفته، چشم می‌ گردانم کنون
راستی این پاره‌های دور چیست؟
قطعه قطعه شرح تاریخی است ژرف؟
یا نمای سرزمین باستان؟
یا یکی پرچم های قومی مقتدر،دراهتزاز
در کنار ساحل سنگی شب
برلب تاریک وروشنهایی از شامگاه تاریخ؟
این منم در لحظه بی خویشتن
سر گذشت نسلهای سرزمینم را
خوب می ‌خوانم
مثل فصلهای نانوشته از یک کتاب
این منم اسرار می‌ جویم
در نحیف پیکر یک سرباز
زخم ناپیدای هزاران پیکر خونین
خفته در آغوش ناهموار تاریخ
ومراژرفاي اقيانوس بيهودگي‌‌ ام
غرقه می سازد مثل
غصه‌ي گم شدن یک شیء بی ‌مقدار
بی‌ رمق کالبدم دیگراز
زیر یوغ این اراده‌ های
بی  مهار و پوچ من، رها خواهد شد.
وهنوز خط بی ‌رنگی از این چهره
در آیینه دیوار اتاقم مانده
مثل پس تصویری از یک خواب
تا خون تماما از سحر گاه رگ خفته‌ي من، نگریخته است هنوز
این منم آیا، که نمی بینم در ست
رقص بی پروای نوری پرتپش؟
آنکه رویا وآرزوهایم همه، کوچ می ‌کند به دامانش
جای دوری یا قوس کوچکي،از زمین سرزمین من
که دشمن مثل یک ارثیه صاحب می ‌شود
قدر می‌ داند مثل یک هدیه
راستی مال من است آیا؟
پاره‌ای از جسم وجان من؟
که بر آن عمری است ناسپاسی کرده‌ام.
وچه چیزی همه‌ي جانم را
مثل یک طوفان تندر خیز، می‌کند از بیخ وبن
ونهان می‌شود از چشمان من
در میان جنگل انبوهی از آرزوهای محال
در کمین خواستهای بی‌ریای کودکی.
مرزوبومی جاودان وبس عظیم
مثل اقیانوس مواج
ازسرشک مردمانی دردمند
از تبار راز آلود، قهرمانی بزرگ.
آب وخاکم ریشه دارد
در رگ ودر استخوان نسلها
در هویت های اقوامش
یادگار پریهای قرنهاست.
گنج ملتهای دیرین، این وطن؟
...
وعده‌گاهم نفس
دامم این آتش که خود افروختم
چیست این تيره که با قهقه‌ای،
بی درد بالا می‌رود؟
نفرت قهقه ای، کز خفقان همه‌ اعضای من برخاسته.
تک تک اعضای سکوت‌آلود وحشت زده ام؟
ومگر من بیشتر از یک تنم
پاره‌ های من غریب و، ناشناس از خویشتن
فاش می‌ پرسند از هم، توکه‌ای؟
توکدامین پاره‌ای؟
از کجا آمده‌ای؟
ومگر اعضای این جسم خمود
مثل جنگل هایی نیمه سوخته
تنک و ویرانه، بعد از یک هجوم؟
در رگ من تنها، بویی از خون مانده
واز این جسم نحیف بی‌رمق
مثل برگی زرد دیگر هیچ.
آی این دیوانگی محض! ای جنون آشنا!
توبگو، توبیاموز مرا،
من کی‌ ام دردام این تاریکی بی‌انتها؟
توبه من راه نجاتی بنما، ای جنون آشنا
من کی‌ام؟ ای دوستان از نفس نزدیک‌تر
ای شما‌ها که نشستید ونظاره کردید
له شدن را، زیر چکمه‌های ضعف وفقر وظلم
کاش می‌شد به درآیم دگر از پوست خود
بتوانم تهی از قالب خویش
وندانم که چه کس بوده‌ام و
چه کسی خواهم بود
من کنون از پی یک اسم
من کنون دنبال چیزی ساده‌ام
که بتوانم برآن اسم یک موجود بگذارم
و نمی یابم هیچ، لایق ارزش نامیده شدن.
وزمانی کور وگم‌کرده مسیر
مثل تاریخی که کورش کرده‌اند
مبهم وپیچیده چون صفحه‌ های گم‌شده از یک کتاب
این زمان سرشار از نامردمی
این زمان لبریز دردی ناشکیب آغوش‌گشوده ‌ام
برخوشه هاي اين عصرملتهب
و سرم برجي از آتش كه باآسمان پيوند مي‌ خورد.
...
آنچه نام زادگاه و نام خوب سرزمين
آنچه نام خاك داشت، هيچ ديگر نيست.
هيچ،غير از تلي از طول زمان
روي دوش تلي‌از اوهام تاريخ زمين.
بي سرانجام و شناور
موج اعصار و قرون
روي دامان كف آلود زمان هاي دراز.
و مگر بهلول بگشايد گره!
آي رويايي طوفان خشم!
پس كليد قله هايت كو؟
...
لطف ‌كن، دامان من را هم بگير
غرقه‌ كن اين ذره را در خويشتن
واكن آغوش كف ‌آلودت
برخروش و پيش‌آي
آخرين باريكه هاي ساحل ام را غرقه ‌كن
جزيي از دريا، تكه اي از حجم طوفان‌ كن مرا.
من كه جادو زده ام
مسخ وافسون شده در
عمق اين ژرفاي نخوت بار و سوزان  ركود.
و طلسمم‌كرد، واله و مسحور و سردرگم
ترس از اين بي كران گرداب آتش
اين كه مي سوزد و مي سوزاند
شعله ‌مي گيرد تماميّ مرا، و تمام خانه را.
و مرا مفتون و حيران مي كند
اين هزاران راه نافرجام و گنگ.
كز دل پيچ و خمش صد راه سر برمي كشد،
مبهم و آسيمه سر
دور و ناپيدا كران.
...
روح مجروحم دگر از ياد برد
پارههاي سبز دلدادگي اش،
خاطرات خلسه ‌زاي،عشق شيرين نگار
و دگر از ياد برد،
يادگاران كهنسال اعصار و قرون
گنجهايي مخفي، در لفاف لايه هاي يك تمدن
باشكوه و ديرسال
در نگارستان صدها خاطره.
و دگر چيزي نمانده، كه به خاطر نتوان‌آورد
شعر مينائي و شفافي كه باران گفته بود
و نه آن خط چليپايي و سبز
كه اهوراي بهار، مي نوشت از خون شريان درخت.
و دگر كم‌مانده، توي نقاشي‌اش اين روح كبود
هيچ طرحي نكشد جز رويا
خواب يك غنچه ي معصوم سپيد
هديه ي موج كه بر دامن يك
كشتي دور و مسافر آويخت.
ودگر كم‌مانده، نشنود هيچ مگر ردّي از پژواك گنگ معدني.
آن غريو شوق بوده يا كه هوزن
بانگ فريادي كه زد، سينه ي سنگين شهر.
و اهالي ديدند، ماه تابان يگانه به دو نيم
ماه در كيسه ي غول افتادست
ديو زشتي كه از اين آتش ظلم، ناگهان سر برداشت
(مثل آن ديو سياه قصهي مادربزرگ،
كه مي آمد شب و مَه پاره ده را مي برد.)
و دگر كم مانده، روح صدپارهي من
هيچ در ياد نيارد روزي
شاعري بود در آغوش خدا
مثل معصوميت خواب دو طفل
چهره بر چهرهي سنگ
و گرسنه، مادر از كف رفته.

روح مجروحم دگر از ياد برد
پارههاي سبز دلدادگياش،
خاطرات خلسه‌زاي، عشق شيرين نگار
روح بيچاره ي من، آنچه را داشته بود از ياد برد.
و مرا سايه ي اين گمراهي
و مرا تابلوي تيره ي فرداهامان
و مرا بوي اين حادثه مي ترساند.
و همين است كه مالامالِ از
شك و ترديد و هراسم مي كند.
چه گران است و چه دشوار
بار طاقت سوز اين انديشه.
بسته ام در تنگناي سنگي زنجيرها
دام و زنجير فرار از خويشتن
مي گريزم از شرار سهمناك آتشي
تا پناه هولناك آتشي جان كاهتر.
غوطه ور در عرقي سرد و حزين
كه ره آورد تن زار من‌است.
دوش قسمت كرده ام، با حصار تنگ اين ويرانه
لختي از اين عرق شرم شبانگاهي خويش.
...
بارها گفته ام اي شعر صبور
اي نداي متبلور در من:
راستي اين دشنه ي برنده چيست؟
روي گردن سردي‌اش را مي چشد؟
آيه، آيه ترس املاءميكند
مي شوم لبريزِ آيات سكوت.
من براي چه كسي شرح دهم
قصه ي ساده ي خاكستر خويش؟
من نمي دانم كه از خود بر كَنَم
اين تپش هاي جنونآميز را
پيش رو آشوب نبضي ملتهب،
بنگرم خاموشيِ تدريجي
ساز اين شريان زخمي اميد.
من نمي خواهم كز اين حزن نهان
بوق و كرنا بر كشم تا آسمان
رنج بي‌پايان من خاموش به.
فاش بايد گفت، اين عمر تباه
عمر بي سامان من
مثل قصر ساكت و متروكه ارواحي عجيب
مثل چرخ آسيابي بي هدف
از خيالات و هوس هايي دروغ.

آغوش‌گشوده‌ام
برخوشه‌هاي اين عصرملتهب
و سرم برجي از آتش كه باآسمان پيوندمي‌خورد.
نخل سبز عشق در آغوش داشت
خاك قصابين مظلوم و غريب!
سر در آغوش درخت مرگ تلخ
رسته در دامان باغ ارغوان
باغ غارت شده ي بيروتِ من.
جنگل سرسبز و باران خورده اش
مي شود هم درد با بيغوله ها.
دست ياري مي دهد با جنگلِ
مرگبار و خسته ي تبعيدگاه ....
مي نشيند دختر بيروت در دامان مرگ ....
قبرهايي هولناك و بي ‌صدا
جاي باغستان هاي آرامش گرفت
تكه پاره هاي اجسادي كبود
مثل سبزيّ مزارع گِرد شهر
....
واي، اين ويرانه بيروت شماست
در سراشيب سقوط، از قلّه اي
در سقوط از اوج رويايي سپيد.
مرگ دور و ديريابي اينچنين،
از چه نزديك آمد و همسايه شد؟
يا كدامين فتنه اقيانوس خون
در ميان نقشهي من رسم كرد؟
فصل سوزان و عطشناك زمين
دير ماند و خشك شد لبهاي خاك،
قطره قطره خشك شد آب حيات ....
و زمستان مثل تصويري كه مرگ بر خطوط مهر
بر خطوط چهرهاي بيمار نقاشي كند
مثل داغ اهتزاري دردناك
يا هجوم سيل خون، رفته از يك شاهرگ.
اين زمان را درد خارج كرده است
از ميان شيشه ي سربسته ي يك جبر كور!
و مهارش دگر از دست
قضا و قدر كوچ شما بيرون است
اين زمان مبهم سردرگمي
پاي وقت پيشرو را بسته ست.
پاي يك آينده ي سرشار و گرم
و هوا را ذره ذره مي مكد
تمام غنچه ها در يك خلأ
مرگ را در ريه ها لمس كنند.
و شما مردم، چگونه از كجا؟
مي توانيد كه بشناسيد باز
قاتل اين غنچه هاي سرخ را
...
خسته ورنجور وفرسوده
وبه یغما رفته این نیم‌ ِرمق‌ ها
زیر آزار مجازاتی سترگ.
چشم می ‌گردانم کران تا بی‌ کران
برفراز هیچ رفته، چشم می‌ گردانم کنون
راستی این پاره‌های دور چیست؟
قطعه قطعه شرح تاریخی است ژرف؟
یا نمای سرزمین باستان؟
یا یکی پرچم های قومی مقتدر،دراهتزاز
در کنار ساحل سنگی شب
برلب تاریک وروشنهایی از شامگاه تاریخ؟
این منم در لحظه بی خویشتن
سر گذشت نسلهای سرزمینم را
خوب می ‌خوانم
مثل فصلهای نانوشته از یک کتاب
این منم اسرار می‌ جویم
در نحیف پیکر یک سرباز
زخم ناپیدای هزاران پیکر خونین
خفته در آغوش ناهموار تاریخ
ومراژرفاي اقيانوس بيهودگي‌‌ ام
غرقه می سازد مثل
غصه‌ي گم شدن یک شیء بی ‌مقدار
بی‌ رمق کالبدم دیگراز
زیر یوغ این اراده‌ های
بی  مهار و پوچ من، رها خواهد شد.
وهنوز خط بی ‌رنگی از این چهره
در آیینه دیوار اتاقم مانده
مثل پس تصویری از یک خواب
تا خون تماما از سحر گاه رگ خفته‌ي من، نگریخته است هنوز
این منم آیا، که نمی بینم در ست
رقص بی پروای نوری پرتپش؟
آنکه رویا وآرزوهایم همه، کوچ می ‌کند به دامانش
جای دوری یا قوس کوچکي،از زمین سرزمین من
که دشمن مثل یک ارثیه صاحب می ‌شود
قدر می‌ داند مثل یک هدیه
راستی مال من است آیا؟
پاره‌ای از جسم وجان من؟
که بر آن عمری است ناسپاسی کرده‌ام.
وچه چیزی همه‌ي جانم را
مثل یک طوفان تندر خیز، می‌کند از بیخ وبن
ونهان می‌شود از چشمان من
در میان جنگل انبوهی از آرزوهای محال
در کمین خواستهای بی‌ریای کودکی.
مرزوبومی جاودان وبس عظیم
مثل اقیانوس مواج
ازسرشک مردمانی دردمند
از تبار راز آلود، قهرمانی بزرگ.
آب وخاکم ریشه دارد
در رگ ودر استخوان نسلها
در هویت های اقوامش
یادگار پریهای قرنهاست.
گنج ملتهای دیرین، این وطن؟
...
وعده‌گاهم نفس
دامم این آتش که خود افروختم
چیست این تيره که با قهقه‌ای،
بی درد بالا می‌رود؟
نفرت قهقه ای، کز خفقان همه‌ اعضای من برخاسته.
تک تک اعضای سکوت‌آلود وحشت زده ام؟
ومگر من بیشتر از یک تنم
پاره‌ های من غریب و، ناشناس از خویشتن
فاش می‌ پرسند از هم، توکه‌ای؟
توکدامین پاره‌ای؟
از کجا آمده‌ای؟
ومگر اعضای این جسم خمود
مثل جنگل هایی نیمه سوخته
تنک و ویرانه، بعد از یک هجوم؟
در رگ من تنها، بویی از خون مانده
واز این جسم نحیف بی‌رمق
مثل برگی زرد دیگر هیچ.
آی این دیوانگی محض! ای جنون آشنا!
توبگو، توبیاموز مرا،
من کی‌ ام دردام این تاریکی بی‌انتها؟
توبه من راه نجاتی بنما، ای جنون آشنا
من کی‌ام؟ ای دوستان از نفس نزدیک‌تر
ای شما‌ها که نشستید ونظاره کردید
له شدن را، زیر چکمه‌های ضعف وفقر وظلم
کاش می‌شد به درآیم دگر از پوست خود
بتوانم تهی از قالب خویش
وندانم که چه کس بوده‌ام و
چه کسی خواهم بود
من کنون از پی یک اسم
من کنون دنبال چیزی ساده‌ام
که بتوانم برآن اسم یک موجود بگذارم
و نمی یابم هیچ، لایق ارزش نامیده شدن.
وزمانی کور وگم‌کرده مسیر
مثل تاریخی که کورش کرده‌اند
مبهم وپیچیده چون صفحه‌ های گم‌شده از یک کتاب
این زمان سرشار از نامردمی
این زمان لبریز دردی ناشکیب
قصه‌ي طغیان رودی بی مهار
مثل تاریخی که انباشته از
افتخارات سپید باستان
توده‌ی ابری سپید، می‌خرامد از دور
از غروری مست، بی‌باران، سبک.
توهمان تاریخ مظلوم منی
گنج یغما شده‌ام، در سیه تاراج شوم بردگان.
وعجب دالانی از تاریکی بی‌روزنه ، بی‌امید آفتاب.


قصه‌ي طغیان رودی بی مهار
مثل تاریخی که انباشته از
افتخارات سپید باستان
توده‌ی ابری سپید، می‌خرامد از دور
از غروری مست، بی‌باران، سبک.
توهمان تاریخ مظلوم منی
گنج یغما شده‌ام، در سیه تاراج شوم بردگان.
وعجب دالانی از تاریکی بی‌روزنه ، بی‌امید آفتاب.